تبليغاتX
راز آفتاب
























راز آفتاب

 

از من نگیر ای مهربان لالایی ات را

آن نغمه های دلکش و رویایی ات را

 

بر ساحل تبدار شبهایم  بباران

شب گویه های آبی و دریایی ات را

 

بگذار مثل کودکی تشنه بنوشم

یک جرعه از آرامش سودایی ات را

 

بر من بپوشان با نگاه عیب پوشت

تفسیرهای ساده از زیبایی ات را

 

دلواپسی ها را بران بردل برویان

نیلوفران مست بی پروایی ات را

 

نجوا کنان با من بگو از شور از عشق

من دوست دارم قصه ی شیدایی ات را

 

بگذار تنها من بدانم   من بدانم

اسرارمعصومانه ی  تنهایی ات را

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:29 توسط آفتاب| |

وقتی بهار با فصل پژمردن یاس کبود باغ رسول (ص)  مصادف می شود...


امسال چه نوبهار سردی داریم

با این همه سبزه ، فصل زردی داریم

بر سفره ی بی رونق نوروزی مان

جای گل و سکه ،  کهنه دردی داریم

......................


و کارناقابلی از گذشته ها  تقدیم به روح آبی و آسمانی اش...


وقتی که بند بند وجود تو را خدا

از عشق آفرید و به خود افتخار کرد

یک باره از حرارت تو مست شد جهان

شیطان میان شعله ی خشم انتحار کرد

 

شمشیر بخل را به کمر بست و روی آن

پوشید جامه ای که به رنگ نفاق بود

بر چهره اش نقاب رفاقت نشاند و سخت

در انتظاریک شب و یک اتفاق بود

 

آن شب رسید و داغ عظیمش تورا شکست

دردانه ی پدر! جگرت  مادرانه سوخت

خورشید آسمان رسالت غروب کرد

چشم امید را به طلوع ستاره دوخت

 

شیطان رسید با شتری  لنگ و نیمه جان*

رقصان و فاتحانه به پشتش سوار بود

این بار آشنا تر و بر روی بی حیاش

جای نقاب، صورتک یارغار بود!

 

گفتی مبارک است بر اندامتان چنین...

پیراهنی گشاد و پر از لکه های ننگ

این لقمه ی حرام گوارای جانتان

ای قوم بی وفا و بخیل و هزار رنگ!

 

درد فراق، روح تو را سخت می فشرد

داغی عمیق بر دل و جانت نشانده بود

سوگ پدر ، غریبی همسر ،سکوت خلق

فریاد وناله را به کجاها رسانده بود!

 

آن خانه ای که جای نزول فرشته بود

اکنون درش به روی سگان باز می شود

دستی پلید برتن تو زخم می زند

فصل جدید حق کشی آغاز می شود

.

.

.

.

.

حالا صدای هق هقی از دور می رسد

مردی بزرگ ... ناله و زاری بی امان!

از بین نخلهای بلند مدینه است :

بانوی من! تورا به خدا   بیشتر بمان!



* بخشی از خطبه ی فدکیه

اَلا، وَ قَدْ قُلْتُ ما قُلْتُ هذا عَلى مَعْرِفَةٍ مِنّي بِالْخِذْلَةِ الَّتي خامَرْتُكُمْ، وَ الْغَدْرَةِ الَّتِي اسْتَشْعَرَتْها قُلُوبُكُمْ، وَ لكِنَّها فَيْضَةُ النَّفْسِ، وَ نَفْثَةُ الْغَيْظِ، وَ حَوَزُ الْقَناةِ، وَ بَثَّةُ الصَّدْرِ، وَ تَقْدِمَةُ الْحُجَّةِ، فَدُونَكُمُوها فَاحْتَقِبُوها دَبِرَةَ الظَّهْرِ، نَقِبَةَ الْخُفِّ، باقِيَةَ الْعارِ، مَوْسُومَةً بِغَضَبِ الْجَبَّارِ وَ شَنارِ الْاَبَدِ، مَوْصُولَةً بِنارِ اللَّهِ الْمُوقَدَةِ الَّتي تَطَّلِعُ عَلَى الْاَفْئِدَةِ.

... پس خلافت را بگيريد، ولى بدانيد كه پشت اين شتر خلافت زخم است، و پاى آن سوراخ و تاول‏دار، عار و ننگش باقى و نشان از غضب خدا و ننگ ابدى دارد، و به آتش شعله‏ور خدا كه بر قلبها احاطه مى‏يابد متصل است.
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 17:16 توسط آفتاب| |

آن روز که انتخابمان شوری داشت 

دلها به حضور گرمتان نوری داشت

امروز تو در حصری و ما در حسرت

این کوره چه بانیان شبکوری داشت!


.......................

هر قدر که خیر و شر رساندید، بس است

ما چشم امیدمان به آن "دادرس"(عج) است

مظلوم نوازان زمان!    گوش کنید

این حرف دل خرمنی از خار و خس است !

................




توضیح  واضحات

خار و خس : همان خس و خاشاک است!

شبکوری :   یک بیماری بینایی است که موجب می‌شود دید فرد شبکور در شب و تاریکی  به صورت غیر عادی مختل شود! و در صورت ادامه ، این اختلال دید در روز روشن هم بروز پیدا می کند!!

......

من ازین پست می خوام یه نتیجه ای بگیرم... 


نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 7:4 توسط آفتاب| |

هرسال بساط تکیه برپا کردیم

خود را سر سفره ی شما جا کردیم

در دعوت فرزند غریبت آقا !

دردا  که چقدر نامه امضا کردیم!


*********************************



او چشم به راه لطف و انعام شماست

حق گویی اش آبروی اسلام شماست

دردام  اسیران هوی زندانیست

این سید مظلوم که همنام شماست


(مباد که فراموش کنیم سبز اندیشان در بند را)


نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 10:3 توسط آفتاب| |


این فقط یک نگاه اجمالی است

به "من" این زن که حال او عالی است

....


واپسین روزهای پاییز است

خانه ای غرق شور و خوشحالی است!!


ششمین دختراست و این رخداد*

از خبرهای داغ و جنجالی است


بازهم جای شکر دارد چون

بچه ی  روبه راه و با حالی است!


 حتما این باربعد از او پسر است

وه !عجب  دختر خوش اقبالی است!

....


چرخ گشت و گذشت آن پاییز

تا هم اکنون که سی چهل سالی است


فصل چیدن رسیده اما او

میوه ی نارسیده و کالی است


که به سختی به شاخه چسبیده

بر درختی که خشک و توخالی است


پر شده روزهایش از غفلت

ادعاهاش پوچ و پوشالی است


شوق پرواز در سرش ...اما

درد او درد بی پرو بالی است


نام این مرغ از قفس خسته

زهره ی موسوی خلخالی است!


*به اعتقاد دانشمندان روانشناس و جامعه شناس ،ترتیب تولد و موقعیت یک بچه در خانواده،   شخصیت، رفتار، یادگیری و قدرت کسب معاش او را تحت تأثیر قرار می دهد.

بنابراین برای شناخت دقیق یک فرد ابتدا باید دانست که او فرزند چندم خانواده است .



نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 7:0 توسط آفتاب| |

دلم می خواد یه شب که از آسمون

ستاره می باره رو دشت مهتاب

چشمامو هم بذارم و برم تا

اوج خیال، اون ور دنیای خواب


تا سرزمین قاصدکها برم

یه گوشه ای پیدا کنم بشینم

تو سایه ی آرزوهای محال

دور و برم فقط تو رو ببینم


دستای سردمو بدم به دستات

سرمای حسرتو  فراموش کنم

موج صدات جاری بشه تو رگهام

من با تمام سلولام گوش کنم


بارون اشک اگر مجالم بده

چشمای خسته مو بهت بدوزم

توباز برام شعرو غزل بخونی

من تو حرارت نگات بسوزم


دلم می خواد خاطره ی اون شبو

قاب قشنگی از طلا بگیرم

خودم بشم شمع و کنار قابم

قطره قطره  ،آب بشم و بمیرم

.

.

.

حالا برو ولی به جان مهتاب

به حرمت دروغایی که گفتی!

قسم بخور هر جا که شمعی دیدی

فقط یه لحظه یاد من بیفتی !





نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 5:6 توسط آفتاب| |

هر روز دری به روی ما می بندند

بر چشم به خون نشسته مان می خندند

یک ریز به زخممان نمک می پاشند

غافل که خود از ریشه چنین می گندند!


............


هر روز متاع بهتری می دزدند

از ما و شما و دیگری می دزدند

هم پول ،هم اعتماد و هم ایمان را

هر بار به سبک بدتری می دزدند!


برای رهایی دردمندان دربند دعا کنیم!

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 6:45 توسط آفتاب| |

درود بر تو ای ماه خدا ، ای ماه مسرت و ای عید سعید اولیای خدا.

سلام بر تو ای دوست نازنین

ای بهترین وقتی که در میان اوقات دریافته ایم

و ای شریفترین ماه که طی ساعتها و روزها مارا دریافته ای.

سلام بر تو  ای همدم عزیز که تا با ما بودی قدر تورا شناختیم

و اکنون که ترکمان می گویی از فراقت فاجعه ای عظیم یافته و آزرده شده ایم .

سلام بر تو که زنگ گناهان را از لوح قلبها زدودی و بر خطایا و معاصی پرده رحمت فکندی .

سلام بر تو که زمانت در چشم تیره بختان دراز و خسته کننده بود اما در قلب پارسایان فروغ و حرمتی فراوان داشته ای.

و سلام بر تو و بر آن فضایل که از وجود آن بهره ور نشدیم و بر آن برکات که نصیب ما نشد...

                                                                                    ( از دعای وداع سیدالساجدین علیه السلام)


شبهای پر از عطر گل و عود گذشت

قدری که خودش هزار شب بود گذشت

فصلی که شکوفه ریخت بر دامن باغ

افسوس چقدر ساده و زود گذشت!

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 2:33 توسط آفتاب| |

چندیست برایت نسرودم بانو
با یاد تو سرشار نبودم بانو

امروز ولی به یمن میلاد تو   مست...
از رایحه ی یاس کبودم بانو (س)!

___________________________________
**************************************************


و  به مناسبت روز زن!
شاید روایت زن دگی زن ی این گونه باشد ! شاید...




دارد از بین می برد قسمت
روح بی سر پناه یک زن را
گور هم حاضر است، پنهان کن
استخوان پاره های این تن را

دست من را بگیر و امضا کن
پای متنی که شرح نومیدیست
تا گواهی شود که این تاریخ
سال هفتادو مرگ خورشیدیست!

آه ازاینها که احمقانه به ما
هدیه ای می دهند و می گذرند
آه ازین لطف های بی معنی
آه ازین سکه ها که دربه درند!

من و تو می شویم همبازی
قصه ای تلخ و روزهایی سخت
و تو مردی که اهل زندگی است
نقش من؟ نوعروس شیرین بخت

پشت هم هی بهار می بافند...
دوربین ها... ولی هوا برفیست
راوی راست گوی قصه ی ما
ته قلب شکسته ای مخفیست

خنده ام محو می شود کم کم
پشت آینده ای که پوشالیست
و تو خوش باورانه می گویی
حتما این اشک ، اشک خوشحالیست

ماقرار است تا دم آخر
دل به هم بسپریم و پیر شویم
ما قرار است باتمام وجود
توی زندان هم اسیر شویم

حرفهای نگفته ام پوسید
توی گوری به نام خانه ی تو
و تو تنها به فکر آینده
من به دنبال حس شانه ی تو

همه گفتند باید از این پس
توی تورت کبوتری باشم
و نباید به جز کفن هرگز
فکر تن پوش دیگری باشم

همه گفتند النکاحُ ... سنت ماست
شرط تکمیل دین فقط این است
طعم آن با تمام ابهامش
مثل یک هندوانه شیرین است!

همه گفتند و باورم این شد:
زندگی چیست؟ در قفس مرد   ن
مرد  ی و خانه ای و ماشینی
خوردن و خفتن و سپس مرد   ن!


نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 13:51 توسط آفتاب| |

ای عشق آسمانی ام از آسمان بگو

از رنگهای ساده ی رنگین کمان بگو

از یمن لحظه ای که یکی شد دو سرنوشت

از ماه و مشتری بگو از کهکشان بگو

از قاصدک ،پرنده و از هر چه می رود

تا اوج تا ورای زمین و زمان بگو

بامن که بغض کرده ام و دم نمی زنم

از راز شانه هایت و اشکی روان بگو

با این دل تکیده از آسیب روزگار

بی پرده از تولد عشقی جوان بگو

تا غرق در تلاطم حسرت نگشته ام

از رحم باد و کشتی و از بادبان بگو

می خواستم بمانم و با تو.....ولی نشد

تو باش و گاه از من و این داستان بگو



نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 11:56 توسط آفتاب| |

 

زهی خجسته زمانی که یار باز آید!

نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 12:4 توسط آفتاب| |

 

در دشت بلا قحطی ایمان شده است

هر دیو و ددی نماد انسان شده است

مردان همه سر به نیزه ها بخشیدند

سالار زنان بی سرو سامان شده است

نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 9:19 توسط آفتاب| |

 

باید به افق پنجره ای باز کنیم

شب را پر از اندیشه ی پرواز کنیم

از شوق شکستن خودم لبریزم

ای عشق بیا دوباره آغاز کنیم!

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 9:34 توسط آفتاب| |

 

چندی است صفای خانه ام کم شده است

هر خار و خسی برایم آدم شده است

از وهم نگاه سرد و بی رحم تبر

سروی شده ام که در خودش خم شده است

 

**********************************

 

یک روز به موی هم قسم می خوردیم...

فرداش نه دل ، که آبرو می بردیم

.

.

ای کاش به جای آن همه لاف و گزاف

یک بار فقط برای هم می مردیم!

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 22:50 توسط آفتاب| |

 

ای حس بلند آسمانی برگرد

تا ماه  گل است و میهمانی برگرد

از این همه فاصله گذشتن  سخت است

اما به خدا تو می توانی ، برگرد!

 

*********************

 

بندی بگشایید و دلی شاد کنید

با دست دعا بنده ای آزاد کنید

در حبس اسیر نا شکیبی شده ام

"والعصر" بخوانید و مرا یاد کنید

 

بسم الله الرحمن الرحیم

والعصر*   ان الانسان لفی خسر *  الا الذین آمنوا و عملواالصالحات وتواصوا بالحق و تواصوا بالصبر

التماس دعا

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 12:8 توسط آفتاب| |

 

 

شاید...

   انگار...

         باید...

 

...پس تا بعد...

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 0:2 توسط آفتاب| |

 

از همان اولین ماههایی که با "راز آفتاب" همراز شدم  تصمیم داشتم از دوستان و همراهان عزیزی که  حق استادی به گردنم داشتند و دارند به نحوی شایسته  تشکری جانانه کنم . مدتها در پی فرصتی مناسب بودم اما نه زمانش را یافتم و نه  کلام نارسایم را لایق بر شمردن لطف بی دریغ دوستان دانستم و هربار امروز را به فردا و فردا را به فرداهایش موکول کردم...

 

امروز اما در آستانه ی دومین سالگرد تولد" راز آفتاب"  با این امید که شاید این طفل نوپا بخواهد کم کم شروع به حرف زدن کند واجب دانستم  تا اولین کلمات معنی داری که  بر زبانش جاری می شود  چیزی نباشد جز تشکری صمیمانه از همه ی عزیزانی که دستش را گرفتند و پابه پایش بردند و تمام  نادانی ها و ناپختگی ها و کودکی هایش را صبورانه تحمل کردند و می کنند .

امروزروز مرور مهربانیهاست  و من امیدوارم زبان الکنم از عهده ی بیان گوشه ای از آن همه برآید.

....

در این که ازین فضا بسیار آموخته ام شکی ندارم و در عین حال هر چه پیش تر می روم بیشتر مطمئن  می شوم که هیچ نمی دانم ، با این حال می خواهم برای تمام اینها ، آموخته ها و نیاموخته ها ، یک جا و یک صدا با راز آفتاب  از کسانی  تشکر کنم که برای انتقال دانسته هایشان به من از هیچ لطفی دریغ نکردند و نسیم محبتشان همیشه نوازشگر گوشه گوشه ی این خانه بود ...

 

از استاد مسلم شعر و ادب جناب دکترترکی بزرگوار که افتخار میزبانی نگاه گرمشان را همیشه

.

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 12:13 توسط آفتاب| |

 

دیوارو در وآتش و خون نالیدند

وقتی که تورا فاطمه می نامیدند

انگار درابتدای غمنامه ی عشق

تصویرسیاه نقش خود را دیدند

 

*********************

 

در سینه ی شب قیامتی بر پا بود

از اشک فلک چشم زمین دریا بود

باری که به دوش آسمان زخم نشاند

اندام نحیف  مادر گلها (س) بود

 

بانو مرا ببخش ...

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 7:49 توسط آفتاب| |

 

دزدانه شنیدم که دعا می کردی!

ما خواب و تو آهسته صدا می کردی

دیدم که نگاهت به دلم دوخته شد...

وقتی که خدا  خدا  خدا می کردی

 

.......................

 

من آه کشیدم و تو هی خندیدی

لبخند زدم  ،اشک شدی باریدی

با ضد و نقیض زندگی مانوسم

ای کاش تو هم مرا نمی فهمیدی!

 

..........................

 

یک جرعه از آبروی باران برسان

اسباب پذیرایی ِ مهمان برسان!

او سرزده آمده ست و دستم خالیست

ای عشق ! به سفره ام کمی نان برسان!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:42 توسط آفتاب| |

 

لبخند زدی و پنجره جادو شد

نزدیک سحر کوچه  پراز شب بو شد

از عطر نگاهم همه مست اند امروز

بیچاره دلم، چه زود دستش رو شد!

 

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 17:54 توسط آفتاب| |

 

دفترچه ی سبز خاطره پرپر شد

هر لحظه فدای لحظه ای دیگر شد

یکسال گذشت و تک گل باغ نگاه

یک شاخه ی خشکیده به روی درشد

 

نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 9:14 توسط آفتاب| |

 

هر چند من وتو هر دو از یک نسلیم...

هم مسلک و هم مقصد و از یک اصلیم  

تردید نکن که باز در بازی عشق

پیش دل تو  خلع سلاحم ...تسلیم!

...............................

یک قصه ی پرحادثه یک دنیا نقش

گفتند بیا  ستاره باش و بدرخش

در بازی واژه ها گرفتـــــــــــار شدم

ای شعر جسارت است... اما تو ببخش!

................................. 

از آن همه آسمان کمی ابر بس است

جولان مرا وسعت یک قبر بس است

در بزم نگاه ناگهانت ای دوست!

یک جرعه دعا و حبه ای صبر بس است

 ....................................

افسوس گلم! توباز قهری با من؟

پیش همه شهد و مثل زهری بامن

عمری به سر آمد و نفهمیدم تو...

سرسخت ترین عاشق شهری یا من!!؟

..............................

و یک غزل بر گل نشسته!

 

ماساکنان کشتی بر گل نشسته ایم

بیهوده دلخوشیم که از مرگ رسته ایم

 

هر روز ذره ذره فرو می رویم و باز

توجیه می کنیم که سنت شکسته ایم!

 

در نقشه ی مسیر سفر دست برده ایم

از بند هرچه مرزو تقید گسسته ایم

 

از نا خدا بریده و هر یک خدا شدیم

مست غرور، دل به کف موج بسته ایم

 

سکان شکسته است و سکون سهم ماست آه!

ناجی بیا که دیگر ازین خواب خسته ایم

 

باید شبی به خاطرمان آوری که ما

محتاج یک شروع و طلوع خجسته ایم

 

از همه ی سرورانی که در این مدت با بذل توجهشان دلم را گرم و چشمم را روشن کرده اند نهایت سپاس را دارم .

امیدوارم در سال جدید بسیار بهتر باشم یا... نباشم!

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 18:26 توسط آفتاب| |

 

به آسمان دعوتم می کنی؟!
مرا که این همه زمینگیر شده ام!
بي تاب و تشنه ...خسته و بال و پر بسته
مرا به خاك دوخته اند

                         باور کن!

دلم را به شوق پرواز نلرزان عزیزمن!
حرف بزن
به من بگو چگونه؟...تا کجا؟
با چه شوری و با کدام توان؟


خسته ام خسته
ازین همه تکرار حک شده بر سهم ماندنم
خسته ام خسته
از کوه ...از دریا...از زمین
و از آفتابی که می سوزدو می سوزاندم
بیا!
کمی پایینتر بیا
شاید رویاهایم
در سایه ی تو
چشمهای بازم را تجربه کنند

آه که چقدر آسمان با تو و آفتابی که پشت شانه هایت غروب می کند زیباست!
من ...تو ...و یک کهکشان به وسعت تمام تنهاییهایمان

سالهاست که خورشید را باچشم بسته دیده ام
و امروز
طعم تماشای آسمان را
به کام پلکهای خسته ام
چه گوارا می چشانی!


ومن می دانم که دیگر
هرگز نخواهم توانست
لذت پاک عاشقانه دیدن را
بی تو احساس کنم...

..............................

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 2:43 توسط آفتاب| |

 

مدیون توام  چه خوب درکم کردی!

.....

 

.....

.....

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 10:36 توسط آفتاب| |

 

می ترسم ازین عشق فقط ننگ بماند!

دونام ترک خورده و یک سنگ بماند

 

خوش باش و فراموش کن آن قصه و بگذار

این نیمه ی تاریک ، دلش تنگ بماند

.

.

.

.

پیشنهاد

 

با این تن خسته استراحت  بد نیست

یک عمر خوشی! شبی کسالت بد نیست

 

بنشین و به آینه کمی  چشم بدوز!

از تار سفید مو خجالت ... بد نیست

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 7:45 توسط آفتاب| |

Design By : Night Melody