تبليغاتX
راز آفتاب

تاريخ: پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت :12:42
 

من آه کشیدم و تو هی خندیدی

لبخند زدم  ،اشک شدی باریدی

با ضد و نقیض زندگی مانوسم

ای کاش تو هم مرا نمی فهمیدی!

 

..........................

 

یک جرعه از آبروی باران برسان

اسباب پذیرایی ِ مهمان برسان!

او سرزده آمده ست و دستم خالیست

ای عشق ! به سفره ام کمی نان برسان!

 

نوشته شده توسط آفتاب | موضوع: | لينک ثابت |
پنجره
تاريخ: جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت :17:54
 

لبخند زدی و پنجره جادو شد

نزدیک سحر کوچه  پراز شب بو شد

از عطر نگاهم همه مست اند امروز

بیچاره دلم، چه زود دستش رو شد!

 

نوشته شده توسط آفتاب | موضوع: | لينک ثابت |
بازهم گذشت...
تاريخ: جمعه نهم فروردین 1387 ساعت :9:14
 

دفترچه ی سبز خاطره پرپر شد

هر لحظه فدای لحظه ای دیگر شد

یکسال گذشت و تک گل باغ نگاه

یک شاخه ی خشکیده به روی درشد

 

نوشته شده توسط آفتاب | موضوع: | لينک ثابت |
!دفتر تکانی
تاريخ: سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت :18:26
 

هر چند من وتو هر دو از یک نسلیم...

هم مسلک و هم مقصد و از یک اصلیم  

تردید نکن که باز در بازی عشق

پیش دل تو  خلع سلاحم ...تسلیم!

...............................

یک قصه ی پرحادثه یک دنیا نقش

گفتند بیا  ستاره باش و بدرخش

در بازی واژه ها گرفتـــــــــــار شدم

ای شعر جسارت است... اما تو ببخش!

................................. 

از آن همه آسمان کمی ابر بس است

جولان مرا وسعت یک قبر بس است

در بزم نگاه ناگهانت ای دوست!

یک جرعه دعا و حبه ای صبر بس است

 ....................................

افسوس گلم! توباز قهری با من؟

پیش همه شهد و مثل زهری بامن

عمری به سر آمد و نفهمیدم تو...

سرسخت ترین عاشق شهری یا من!!؟

..............................

و یک غزل بر گل نشسته!

 

ماساکنان کشتی بر گل نشسته ایم

بیهوده دلخوشیم که از مرگ رسته ایم

 

هر روز ذره ذره فرو می رویم و باز

توجیه می کنیم که سنت شکسته ایم!

 

در نقشه ی مسیر سفر دست برده ایم

از بند هرچه مرزو تقید گسسته ایم

 

از نا خدا بریده و هر یک خدا شدیم

مست غرور، دل به کف موج بسته ایم

 

سکان شکسته است و سکون سهم ماست آه!

ناجی بیا که دیگر ازین خواب خسته ایم

 

باید شبی به خاطرمان آوری که ما

محتاج یک شروع و طلوع خجسته ایم

 

از همه ی سرورانی که در این مدت با بذل توجهشان دلم را گرم و چشمم را روشن کرده اند نهایت سپاس را دارم .

امیدوارم در سال جدید بسیار بهتر باشم یا... نباشم!

 

 

نوشته شده توسط آفتاب | موضوع: | لينک ثابت |
بهار من ببار!
تاريخ: یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت :12:4
 

گفتم پسر شیر خدا...گفت او کیست؟!

گفتم که حماسه...گفت این دیگر چیست؟

 

گفتم عطش و آتش و خار و نیزه...

بی تاب نشست و تا خود صبح گریست

 

 

گریه کن دخترکم !...  گریه کن

 بگذار گونه های سرخت با یاد رخساره ی زرد و زخمی دردانه ی حسین (ع) گر بگیرد . بگذارتپش قلب بی تاب و کوچکت صدای سم اسبها را در خود  گم کند و نفرت از سواران سنگدل عصر عاشورا را در رگهایت تا همیشه جاری سازد .

می شنوی عزیزکم!

این صدای تازیانه است که پیکر بهترین بندگان خدا را زخم می زند و عرش را می لرزاند . ...می شنوی صدای ناله ی مادری را که اشک و شیر و خون از چشمهای تا ابد منتظرش جاریست؟ ...صدای نازدانه ای راکه مهربانی همسفران نیزه سوار ،بی رحمی خارهای بیابان را از یادش می برد ....و اینجا ، همین نزدیکیها ، صلابت صدای  خواهرخمیده قامتی را که .......زینب است!

سرت را روی شانه ام بگذار که من ترنم هق هق معصومانه ی تو را به آهنگین ترین نواهای این روزگارنمی دهم .  بگذار طنین ناله ات گوش دنیا را کر کند  و آزادانه در آسمان و  زمین بپیچد و فرشتگان را غرق غرور سازد از سجده ای که بر عظمت روح بلند تو زده اند ...

دخترکم!

 چه خوب  فهماندی به من!  

تو را با تاریخ و حماسه چه کار؟  تو را با فلسفه و چون و چرایی کار چه کار؟!من یقین دارم که روزی همه ی این مفاهیم خشک، با طراوت حس لطیفی که اکنون در وجودت جاریست ، جان خواهند گرفت و سرشارت خواهند کرد ... 

پس بهار سبز زندگی ام!  ببار و ببار و ببار! که مادرانت هم بر شانه ی مادرانشان بارها و بارها  گریستند تا امروز اشکهای پاک تو مرهم دل سوخته و بی قرار "مادر"مان (س) باشد...

 آه که اگر نبود این بهار و این باران و این نسیم ملایم عاطفه...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 شرمنده ام ازاین همه کاستی و شتابزدگی

نوشته شده توسط آفتاب | موضوع: | لينک ثابت |
...
تاريخ: پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت :2:43
 

به آسمان دعوتم می کنی؟!
مرا که این همه زمینگیر شده ام!
بي تاب و تشنه ...خسته و بال و پر بسته
مرا به خاك دوخته اند

                         باور کن!

دلم را به شوق پرواز نلرزان عزیزمن!
حرف بزن
به من بگو چگونه؟...تا کجا؟
با چه شوری و با کدام توان؟


خسته ام خسته
ازین همه تکرار حک شده بر سهم ماندنم
خسته ام خسته
از کوه ...از دریا...از زمین
و از آفتابی که می سوزدو می سوزاندم
بیا!
کمی پایینتر بیا
شاید رویاهایم
در سایه ی تو
چشمهای بازم را تجربه کنند

آه که چقدر آسمان با تو و آفتابی که پشت شانه هایت غروب می کند زیباست!
من ...تو ...و یک کهکشان به وسعت تمام تنهاییهایمان

سالهاست که خورشید را باچشم بسته دیده ام
و امروز
طعم تماشای آسمان را
به کام پلکهای خسته ام
چه گوارا می چشانی!


ومن می دانم که دیگر
هرگز نخواهم توانست
لذت پاک عاشقانه دیدن را
بی تو احساس کنم...

..............................

نوشته شده توسط آفتاب | موضوع: | لينک ثابت |
قدردانی
تاريخ: پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت :10:36
 

مدیون توام  چه خوب درکم کردی!

.....

 

.....

.....

 

 

نوشته شده توسط آفتاب | موضوع: | لينک ثابت |
ترس و تاریکی
تاريخ: یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت :7:45
 

می ترسم ازین عشق فقط ننگ بماند!

دونام ترک خورده و یک سنگ بماند

 

خوش باش و فراموش کن آن قصه و بگذار

این نیمه ی تاریک ، دلش تنگ بماند

.

.

.

.

پیشنهاد

 

با این تن خسته استراحت  بد نیست

یک عمر خوشی! شبی کسالت بد نیست

 

بنشین و به آینه کمی  چشم بدوز!

از تار سفید مو خجالت ... بد نیست

 

نوشته شده توسط آفتاب | موضوع: | لينک ثابت |
...یاهو .@...
تاريخ: یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت :13:20

برگشته ام با من بمان و رقص  نورم را

قد ری تماشاکن ،نرو ،نشکن غرورم را

 

اشکال از خط نیست، این درد فراموشی است

گم کرده بودم بازهم رمز عبورم را

 

می خواستم امشب صمیمانه تر از هر شب

جاری کنم بر شانه های تو حضورم را

 

می خواستم پیدا کنم در سایه ی مهتاب

از بی کران صبر تو سنگ صبورم را

 

اما دوباره دیر شد... تا آمدم رفتی

یا هستی و محروم کردی چشم شورم را!؟

 

می دانم از تکرار تاخیرم گله داری

این من ! بیا تنبیه کن روح جسورم را

 

فرقی ندارد نیشخند و اخم و حتی قهر...

حس می کنم بخشیده ای  یاهو! قصورم را

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

تصمیم کبری!

 

باید که همیشه حی و حاضر باشم

درعرض خیابان ،پل عابر باشم!

 

حالا که تمام کوچه ها بن بست اند

تصمیم گرفته ام که شاعر باشم!

 

این تصمیم در یک صبح سرد پاییزی بر برگی از دفتری که خیس از باران شبانه بود، ثبت شد. همان دفتری که تمام شب را در کوچه ای بی عبور به خود لرزیده بود...

                                            

                                             ۸۶/۸/۳۰

نوشته شده توسط آفتاب | موضوع: | لينک ثابت |
نفرت
تاريخ: چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت :13:45

 از تازگی ات بوی عدم می آید

 اخبار وفای تو چه کم می آید!

 لبخند نزن آکله ی افسونگر!

 هر رنگ شوی از تو بدم می آید

نوشته شده توسط آفتاب | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo