تبليغاتX
راز آفتاب

aftabesobh

آفتاب

aftabesobh

http://aftabesobh.blogfa.com

راز آفتاب

راز آفتاب

راز آفتاب

وبلاگ "راز آفتاب" برای پذیرایی از میهمانان با صفایش هیچ اسباب آبرو مندی ندارد .
اینجا فقط کلاس کوچکی است که تنها شاگردش ، همیشه چشم به راه استادان بزرگ است و امیدوارانه دل بر نظراتشان بسته تا آنها هر بار و از سر لطف گوشه ای از عیبهای بی شمارش را گوشزد کنند .
اینجا شاید سکوی پرتابی است برای پرنده ای که پرواز ، او را از یاد برده ...


راز آفتاب

حاجی! سلام من بر پای خسته ات...

تقدیم به آن اسطوره ای که نام بلندش ، ستاره ایست تابناک بر پیشانی تاریخ، و ما ،دوستان او ، چه صمیمانه ! "حاجی "صدایش می کنیم .

"حاجی"عنوانی که عظمت و شکوه خانه ی محبوب را تداعی می کند و اورا به صلابت کوه رحمت، بر عرفات دل ، می نشاند.تقدیم به او که سلامتی اش را بر بال فرشتگان پیوند زد، و کریمانه به آسمانش فرستاد...

و تقدیم به او که سالهاست از شهرو کاشانه اش دل بریده ، و صفای خانه ی کوچکش را در آسایشگاهی بزرگ ، با همرزمان دلیرش تقسیم کرده است ...

تقدیم به او  و همه ی یاران بی ادعایش.... 

یک خانه ی بزرگ،  باسی چهل اتاق

مردان آبی و ...دریایی از فراق

یک خانه ی بزرگ ،  دلهای بی قرار

چشمان منتظر ، یاران انتظار...

یک صندلی ،دوچرخ...یک شیر قهرمان

سلطان جبهه ها تکیه زده برآن

این حکم سلطنت، این تاج بندگی ...یزدان بر اونوشت

اینجا مگر کجاست؟یک تکه از بهشت!؟

یک خانه ی بزرگ،  باسی چهل اتاق

در هر اتاق آن ،موجی زنور و عشق...شور است و اشتیاق

شوق رهیدگی ،شور فنا شدن

شوق شکستن و  از بند واشدن

باور نمی کنم ،  درپشت این نگاه

بر جان و بر تنش ،   دردی ندارد او

باور نمی کنم،    با یاد سنگرش

در آن شب قرار ،   اشکی نبارد او

باور نمی کنم، با این سکوت خود

پیش فرشتگان ،طرفی نبسته است

باور کنم که او...شاید که چشم و لب ...

اما   در دلش ، هرگز نبسته است!۱

............

حاجی !سلام من بر جانماز تو

بر تربت حسین (ع)،عطر و صفای سیب

 راز و نیاز تو

حاجی!سلام من، بر زخم پیکرت

بر داغ کربلا ،آن اسوه های تو

عباس و اکبرت(ع)۱

حاجی !سلام من، برپای خسته ات

بردستهای تو،سوز و تب و دعا

بغض شکسته ات

حاجی !سلام من، بر مهربانی ات

از خود گذشتنت، بی ادعایی ات

........

حالا دلم شکست ...باید دعا کنم

با آبروی تو ،پیش خدای خود ،سجاده وا کنم

حاجی ! زمین و عرش

بر زیر چرخ توست

شیرینی دعا ،در کام عرشیان

از اشک تلخ توست!۱

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 0:36 توسط آفتاب |
اینجا جای من نیست...

 

این اولین و شاید آخرین غزلیست که سروده ام....پر از اشکال و نقص فنی و غیر فنی!

ولی حرف دلی است که در اوج نا امیدی تراویده ....نمیدانم! شاید بعدا ، زمانیکه این همه نا امید نباشم ، چیز دیگری بگویم...

 

 

در این وادی گمانم جای من نیست

کسی دلبسته ی آوای من نیست

 

به هر گوشه، نوا یی ا ز ادیبی

ولی رّدی ز جای پای من نیست

 

همه ا ینجا به هم لینک اند و پیوست!

یکی یاد غم و سودای من نیست

 

میان این همه وبلاگ و وب سایت!

نشانی از من و دنیای من نیست

 

کسل گشتم من از سوسوی نامی...

که آن ، زیبنده ی بالای من نیست

 

همیشه بر لب بام ا ست نامم

نگاه از آسمان، یارای  من نیست

 

طلوع من غروب تازه ای شد

امیدی باز، بر فردای من نیست

 

خموش ! ای آ فتاب صبح!   شاید

کلامی لایق رویای من نیست!

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 2:55 توسط آفتاب |
به یاد پدرم...
به یاد پدرم...به یاد آخرین بار که دیدمش،به یاد آخرین وداع با چشمانی که زندگی از آبی نگاهش می جوشید . به یاد ان شب که مهتاب می بارید و اوباز از کنار بوته ی شب بوی حیاطمان بی تفاوت نگذشت و شمیم دل انگیز آن را عاشقانه ، ستود...

به یاد او که به لطافت گل بود و به آرامی نسیم پر کشید و.....گذشت .

باز دیشب ،زیر نور نقره فام ماهتاب

در کنار بوته ی شب بو

که عطر جانمازت

می وزید ازا و

یاد تو بغض گلویم را صدا زد

اشک را باراند

باز دیشب ، آبی چشمان پر نورت

پرده ی تاریک شب را

با طلوع صبح روشن

آشتی می دا د

باز دیشب در میان کوهسار خاطره

یک  صدا تکرار می شد ، بارها

من شنیدم بار دیگر

صوت روحانیٌ و آ رام و حزینت را...

........................

ای پدر ! ای کشتی پهلو گرفته

برکنار ساحل سبز رسیدن !

کاش می شد باز گردی

لا اقل امروز ....!

من برایت هدیه  دارم

هدیه ای از جنس عشق

هدیه ای از جنس خوبیها ی تو

یک کتاب آ سمانی

آن که مونس بودهر شب با دل و ...

هر صبح با برق نگاه پاک تو

کاش می شد باز گردی !

لا اقل امروز...

لیک افسوس و هزاران آ ه و صد ناله

 که دیگر

بوسه گاه  آفتاب

آن دستهای مهربانت نیست

جای آن ، جلد نفیسی پیش رو دارم!

که با یاد تو بر او بوسه می کارم

و جای آنکه در آغوش پر مهرت رها گردم

به روی شانه های سنگی خاکت

گذارم صورت و از ا شک غم

رودی روان سازم

میان بستر سبز حروف نام زیبایت...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 16:19 توسط آفتاب |
نیاز دل

 

نمی دانم که خوابم یا که بیدارم؟!

نمی دانم که مستم یا که هشیارم؟!

گهی می خندم و گاهی به سان ابر باران زای غمگین

اشک ریزانم

گهی آرام

گاهی همچو موج خسته از آرامش دریا، خروشانم

گهی آبم ، گهی بادم

گهی نجوای آهسته

گهی همزاد فریادم

سکوتم، هق هق ام ، رازم

گهی در گوشه ای مهجور و گاهی فاش و بی پرده

شکسته بغضی از رویای پروازم

گهی اندیشه ی رفتن

گهی ترس نماندن ، دل نکندن ، تا ابد ماندن

نمی دانم  خدا وندا ! کی ام من ؟  از کجایم ؟

یا که دنبال چه می گردم؟

شفای درد نا پیدا کجا ؟

محتاج در مانم

و این پیداست از رخساره ی زردم....

قیامم  را ، قعودم را

رکوعم را ، سجودم را

همه بود و نبودم را

تو می دانی چه بی روح است و بی حاصل !

تو می دانی علاج درد ناپیدا

نیاز این دل سر خورده ی غافل

خدا وندا !  بدم بار دگر از روح خود بر پیکر زارم!

که روحم را هدر دادم

و بی روح تو بر باد است بنیادم..

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 9:20 توسط آفتاب |
مناجات
اللهم لا تکلنا الی انفسناطرفه عین و لا اقل من ذلک

 

   خدایا،خدای مهربانم!

نمی دانم این احساس اسارت  ، این حس غریب دز ماندگی و این دست بستگی  در برابر تمنا های دل را چگونه برتابم 

 

    ....خدایا این دل بی قانون را  با چه قرار دادی به من بخشیدی ؟و آنگاه جایگاه خود نیز قرار دادی اش ...آخر خداوندا ! تو که میدانی ظرفیتهای مرا!تو که می دانستی چقدر ناتوانم و از دل ، تنها آشفتگی اش را و تنگی اش را اموخته ام ....،پس  چرا چنین گوهر گرانبهایی رابه دست همچو منی سپردی ، ودر مسیر تاراج راهزنانم قرار دادی؟

   خدایا! از دست خودم خسته ام و شکایت به سوی تو آورده ام....

 

                                    ....آه  خداوندا...  رهایم می کنی!!!؟؟

 

    آری میدانم که کمکم می کنی .  میدانم که مرا آفریدی تا یاری ام کنی .  می دانم که هر صبح با خورشید، آفتاب می شوی و بر من می تابی تا گرمم کنی .   میدانم که با نسیم می وزی و روحم را می نوازی تا بیدارم سازی ،   می دانم که با باران می باری تا طراوتم بخشی ...می دانم با آواز پرنده ، همراز می شوی تا بر گوش جانم نشینی .....و میدانم در دل موج می خروشی و با پاکی چشمه ساران می جوشی و بر کویر خشکیده ی احساسم ، جاری می شوی تا زندگی را در عمق خاک ضمیرم ، به ریشه های بی جان معرفتم بنوشانی .

 

    آری خدایا من خود نمی دانم که از کجا می دانم !!ولی تو می دانی که می دانم ،  عاشقانه دوست داری ام....عاشقانه به سوی خود می خوانی ام ، عاشقانه صدایم می کنی و عاشقانه می شنوی ام ..

  پس بشنو این آه از نهاد بر آمده ام را ، بشنو سکوتم را ، و بشکن دیواره های سخت وجودم را !.

 

    آنروز که دل را به من سپردی ، خواستی که باز به تو بسپارمش ، سپردم ،نکو داشتی اش و آرام بخشیدی اش . لیک قدر آرامشش ر ا انگار ندانستم  و یا شاید دانستم ولی آشفتگی اش را دوست تر داشتم . پس بر آشفتمش و بر کرانه  به تماشا ایستادمش .

   حال خداوندا ! در این سینه؛ پریشانخانه ای دارم که خود ساختمش ، غمکده ای که خود برپا کردم اش و  نا کجایی که خود بی نام و نشان نمودم اش....

 

...و اکنون تو ای کشتی نجات طوفانزدگان گم کرده راه ! پیش ازآ نکه  در تلاطم امواج پر خروش قلبم ، نابود گردم ، مرا دریاب و بگذار تا در پناه بادبانهای افراشته ات ، از آشفتگی این دل دریایی  لذتی بی انتها را تجربه کنم.....

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 10:1 توسط آفتاب |
شیشه های دودی!
همیشه وقتی که پشت چراغ قرمز منتظر میمانم و کودکان نحیفی که لابه لای ماشینها برای فروش اجناسشان التماس می کنند را  می بینم حس غریبی قلبم را می فشارد... نه نه این حس ترحم به حال آنان نیست که شاید به حال دل غافل خود.. دل می سوزانم!!!

تقدیم به آن نان آوران کوچک

وآن دختر میان دود ماشینها

هراسان و عرق ریزان و هم لنگا ن

دو چشم خسته اش را

آن نگاه نا امیدش را

گر ه کر ده به دستانی  که هیچ از او نمی دا نند

به  دستانی که  بخشش را  نفهمیدند

و آن  را جز به خود خواهی نبخشید ند

به د ستان بخیلی که نوازش را ند انستند

و  گاهی هم که دانستند

هد ر  دادند آن را با چه  افراطی !!

به پای  یک سگی  یا گربه ای خوشبخت!!

……………………..

بیا دختر! بیا اینجا

صدایی  را  شنید و در دلش  برق امیدی زد

کسی  شاید  گلی  خواهد

کسی  شاید  از آن سوی  تفاوتها

ز پشت  شیشه های  دودی براق

دلش با این گل سرخ پلاسیده  گره  خورده

نگاهش  می دود  هر سو

کسی را او نمی بیند

در این  گرمای آتش بار  تابستان

چرا  این شیشه  ها بسته است؟؟

کسی  را او نمی بیند

وشاید  شیشه  ها آنقدر تاریکند

که  از پشتش کسی  ، گل را و دختر  را نمی بیند !!

خدا یا! از کجا بود آخر  این آوا  که من را خواند؟

بیا دختر! بیا اینجا !

نگاهش  باز چرخید  و نشست آن سو

به  روی  صورتی  معصوم ، پشت وانتی آبی

مگر  او هم برای گل  خریدن سکه ای دارد؟!

چه  بی رنگ  است رخسارش !

چه بی روح  است اما  آشنا آهنگ  گفتارش!

چه  می خواهی  پسر جان؟  وقت  من تنگ  است !

و او شرمنده و آرام  می گوید:

گلت را می فروشی در ازای فالی از حافظ؟!!

برای  مادرم کافیست 

همین یکتا  گل  پژمرده  ی د ستت

که  قلبش  را به سر سبزی و شادابی  صدها باغ آلاله

مصفا  سازم  وتبریک  گویم

روز خوبش را

……………………..

و حالا دخترک تنها

ولی آرامتر، از پیش

نگاهش خیره مانده  روی آن پاکت

نمی داند که  مفهوم"   ادر کاسا و ناولها"

میان  دود و بوق و سرعت  و تیک آف!!!

چه بی معناست! ! بی معنا.....

و او تنها خودش تصویرآن عشق است

که" آسان می نمود اول و لی افتاد مشکلها"

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 11:49 توسط آفتاب |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا