تبليغاتX
راز آفتاب

aftabesobh

آفتاب

aftabesobh

http://aftabesobh.blogfa.com

راز آفتاب

راز آفتاب

راز آفتاب

وبلاگ "راز آفتاب" برای پذیرایی از میهمانان با صفایش هیچ اسباب آبرو مندی ندارد .
اینجا فقط کلاس کوچکی است که تنها شاگردش ، همیشه چشم به راه استادان بزرگ است و امیدوارانه دل بر نظراتشان بسته تا آنها هر بار و از سر لطف گوشه ای از عیبهای بی شمارش را گوشزد کنند .
اینجا شاید سکوی پرتابی است برای پرنده ای که پرواز ، او را از یاد برده ...


راز آفتاب

فریاد خاموش
دل نوشته ای که تقدیم می شود، زمانی به روی کاغذ آمد که غم شهادت مظلومانه ی ام ابیها ، مادرمان، فاطمه ی زهرا(سلام الله علیها) همه جا موج می زد....

وبه راستی این غم جانکاه ،هیچگاه وهیچگاه، حتی زمانی که شادی ولادت فرزندش، صاحب العصر و الزمان(عج)، همه جا جاری است، فراموش شدنی نیست...

...................................

چه آرامی تو ای مادر!

چه صبری داری ای پروانه ی عاشق

توای شمع دل افروز پدر

نیلی گل پرپر!

چه بی رحمید ای دیوار و ای در !

آه! ای میخ فرورفته در آن سینه

که نه!

بر قلب دریا گونه ی حیدر

چه آرامی تو ای مادر!

مگر داغ و فراق آن پدر را بردی از یادت؟!

که خاموشست فریادت

و شاید گونه ی زردت

دگر از سیل خونین نگاهت ،شرمگین گشته

که خود را در میان پرده ای نیلی فرو برده

و مروارید اشکت را کنون ، یارای غلتیدن

به روی آن کبودیها نمی باشد

چرا مادر نمی گریی دگر بر داغ محسن...

آن گل نشکفته ی پرپر؟

و شاید هم دلت را می گذاری

پیش آشوب دل لیلا

در آن هنگامه ی پرواز خونبار علی اصغر 

چه آرامی تو ای مادر!

ببینم دستهایت را!

اگر مرهم اثر کرده...

اگر آرام گشته آن کبودی ورم کرده

چرا پنهان نمودی خواستی مولا نبیند بازوانت را؟

کجایی مادر اینجا نیستی دیگر؟!

اگر بودی که دستانت نوازش را

دریغ از زینب نالان نمی کردند

همان دستی که مجروح است و تب کرده

همان دستی که موهای سیاه دختران را شانه می کرده

دوباره بر دل زخمی این دریادلان کوچک و تنها

صفا می داد

دوا می کرد و جان تازه ای می داد...

کجایی مادر؟ اینجا نیستی انگار!

و من دانستم اکنون راز این آرامش بی انتهایت را

بخواب آرام مادر!

آه!می دانی که بعد از تو!؟

صدای ناله ی مولا(ع)

فقط در گوش نخلستان طنین انداز خواهد شد

و مظلومیتش بی تو

شروعی تازه خواهد یافت...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 13:12 توسط آفتاب |
قصه ی غمناک بیداری...!
...الی متی اُحار فیک یا مولای  و الی متی و اَیَ خِطاب اَصف فیک و اَیَ نجوی ...عزیزٌ علیّ اَن اُجاب دونک و اُناغی ...عزیزٌ علیَّ ان اَبکیک و یَخذلک الوری ..عزیزٌ علیّ ....

تاکی سرگردان تو باشم ای مولای من؟و با چه زبانی وصف تو گویم و راز دل بنمایم؟سخت است بر من که پاسخ از دیگری بشنوم و با کسی غیر از تو سخن بگویم....سخت است بر من که بر تو بگریم در حالی که مردم تو را واگذارند...سخت است برمن ...سخت است برمن.....(قطره ای از باران ندبه) 

........................................

و من خواب بودم ...خوابی عمیق و طولانی ...شاید به درازای قرنها ، به بلندای تاریخ و به اسرار آمیزی کهف...!

خوابی آرام که رویاهای شیرینش را ...حتی به خیال انگیز ترین بیداری ها نمی دادم....

تو مرا می دیدی و من با تو بودم....با تو حرف می زدم و صدایت می کردم.

و این عادت من بود که در خواب حرف می زدم!

و توای شنونده ترین شنوندگان! با آنکه می دانستی ندانسته می گویم، مرا و حرفهایم را  شنیدی...

من همراه تو ، همه جا آمدم. به دنبال تو حتی خانه ات را یافتم و بارها و بارها به دورش گشتم...

و تو می دانستی که عادت خواب گردی هم دارم!  پس یک لحظه از من چشم بر نداشتی و رهایم نکردی...هر بار که افتادم ، بی آنکه بدانم و بفهمم ،بلندم کردی و خواستی که ادامه دهم.

...و ای کاش !آن همه مهربان نبودی و می گذاشتی سنگ زیر پایم، سرم را بشکند....

تا  آن روز....

روزی که نمی دانم کدام شماطه از کدام ساعت به خود لرزید و تکانم داد...! و تو این بار دیگر نخواستی خواب بمانم. خودت صدایم کردی و من صدایت را شناختم ...به یاد آوردم تمام روزهایی  که در دل تاریک غار، خواب بودم ، این زمزمه های تو بود ،که ناخودآگاه آرامشم می داد...

چشمانم را گشودم ...مبهوت، وحشت زده ، تنها و غریب... بازبانی که قفل شده بود و مشت گره شده ای که

سکه ی به جا مانده از روزگار بیداری ام را می فشرد...

و باز حضور تو ... و من که برای دیدنت چیزی کم داشتم...! باید باز می گشتم ...به میان مردمی که بیدار بودند، یا نه !شاید آنها هم عادت خوابگردی داشتند...باید حرف می زدم ...و چقدر دلم برای گفتن ، تنگ شده بود!

سکه ام را باید با چیزی عوض می کردم ...اما همه گفتند :ازتاریخ انقضای سکه ات سالها گذشته است!

خواستم چیزی بگویم... زبانم با همه فرق داشت. گفتند اگر می خواهی چیزی بگویی که همه بفهمند ، جوری بگو که خودت نفهمی ...!

نتوانستم...پس نگفتم ، سکوت کردم و ...منتظر ماندم...

کسی رد شد ...بی قراری ام را دید. آدرسی داد و گذشت ...چاهی در همین نزدیکی ها !!گفت : کسی آنجا می آید که همه چیز را می داند، مهربان و غریب نواز است ...عیار سکه ات را به تو خواهد گفت ،   و خدایت را برایت پیدا خواهد کرد...حرفت را با همه ی سادگی اش! می فهمد ، جوابت را می دهد و کمکت می کند...

اما من ...! تازه از غاری تاریک بیرون آمده ام ، می ترسم و تاریکی چاه را دوست ندارم!!

مگر نمی گویید او خیلی چیزها را می داند و هر جاکه بخواهد، می رود...پس همین جا به او می گویم ، همین جا برایش می نویسم...اگر بخواهد ، برایم نظر خواهد داد!!   می دانم او حتما به این وبلاگ ، سر خواهد زد!

و شاید آنچه از دست و زبان من... و تو.... و همه بر نمی آید،  از سر انگشتان مبارک او جاری شود و بر این صفحه ی سفید بنشیند...!

و من منتظر می مانم ، تا اوبیاید و برایم بگوید، با این سکه ی قدیمی که تمام سرمایه ی من است ، با این بیداری که ناگاه آمد و با این خواب که در کمین است تا باز در آغوشم کشد...چه کنم؟

.....................

آه ای یاران نادیده ! مرا یاری کنید

سخت دلتنگم ، غریبم ، خسته ام ، کاری کنید

سرخ شد چشمان من... از خیرگیهای دلم

با دل و با دیده ام ، یک بار غمخواری کنید

من نفهمیدم چه گفتم یا چه می خواهم ، شما

از تمام رازهایم ،پرده برداری کنید!

تا لب چشمه رسیدم ،تشنه ماندم ، کاشکی!

جویباری از حقیقت بر دلم جاری کنید

خسته و بیمار و رنجورم ولی امّید وار

تا شبی ، بایک دعا از من پرستاری کنید!

آفتاب و این همه سردی و در خودماندگی ؟!!

آه ای یاران نادیده ! مرا یاری کنید

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 13:19 توسط آفتاب |
پلکان سبز

ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذهدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه

انک انت الوهاب

 

امشب دوباره رنگ دلم آسمانی است

گویا به یمن پرزدنم میهمانی است

 

امشب تمام پنجره ها باز مانده اند

آن دزد مست هر شبه، خود، پاسبانی است!

 

دیگر برای گریه تقلا نمی کنم

این جوششم ز چشمه ی درد نهانی است

 

آن بندها که پای مرا خسته کرده بود

اکنون برای اوج دلم ،نردبانی است!

 

اینجا نمان! عجوزه ی زشت هزار رنگ

شرط حضور محفل جانان ،جوانی است

 

یک عمر با طلسم تو مسحور بوده ام

یک شب رها یی است و شبی جاودانی است

 

حالا که مر خصی مرا داده ای ! برو!

تا صبح مهلتی ونشان ،  بی نشانی است

 

این پلکان سبز که تا عشق می رود

هر یازده رکعتش از  مهربانی است

 

دیگر نمی کنم گله از حبس و دوری ام

یک وترو یک قنوت ،  پلی   از معانی است

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 11:19 توسط آفتاب |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا