تبليغاتX
راز آفتاب

aftabesobh

آفتاب

aftabesobh

http://aftabesobh.blogfa.com

راز آفتاب

راز آفتاب

راز آفتاب

وبلاگ "راز آفتاب" برای پذیرایی از میهمانان با صفایش هیچ اسباب آبرو مندی ندارد .
اینجا فقط کلاس کوچکی است که تنها شاگردش ، همیشه چشم به راه استادان بزرگ است و امیدوارانه دل بر نظراتشان بسته تا آنها هر بار و از سر لطف گوشه ای از عیبهای بی شمارش را گوشزد کنند .
اینجا شاید سکوی پرتابی است برای پرنده ای که پرواز ، او را از یاد برده ...


راز آفتاب

مزار دل

 شعر این پست جهت ادای احترام به بازدید کنندگان عزیز و فهیم ، و تنبیه ذهن پراکنده گوی "شاعر بعد ازین"!  حذف و به صفحه ی نظرات انتقال داده شد !!

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 9:38 توسط آفتاب |
نامه

آتش زدی و سردی من سود نداشت

دل هیزم تر بود و به جز دود نداشت

 

با عطر تو بازار دلم گرم شدو...

این رونق بی نظیر راعود نداشت

....................

 

    خدایا !خدای مهربونم! این روزا بد جوری هوای آزادی و پرواز به سرم زده.دیگه تحمل اسارت رو ندارم .صبرم تموم شده،  دلم همه اش داره پرپر می زنه ،انگار دیگه از تنم خسته شده ...اونقدر خودشو محکم به درو دیوار سینه ام می کوبه که صدای ناله هاشو می شنوم.دیگه نمی تونم براش کاری کنم ، دیگه نمی تونم نگهش دارم ...می ترسم بمیره !

    خدای خوبم! تازگیا یه سر گرمی واسه خودم پیدا کردم، آخه می دونی که ! این زندانبانه هزارتا بند رنگ و وارنگ وخوشگل! به دست و پام زده ، دارم سعی می کنم گره ها رو باز کنم ، اما خیلی سرگرمی سختیه! یکی شو که وا می کنم ،اون یکی محکمتر می شه !

تازه  همه ش هم حواسش بهمه . ازش بدم میاد ،دوست ندارم دیگه ببینمش ،نمی خوام دیگه بهش رو بندازم ،  آخه هر بار که چیزی ازش خواستم ،بهم داده ولی ... ! ولی یه بند به بندای قبلی اضافه کرده و داده ...! خیلی بی رحمه ! خیلی ...

    حالا همه ی امیدم به توئه . می دونم که تو مهربونتر از اونی که یه اسیر چشم به راهو فراموش کنی .هر چقدر هم که اون اسیر خودش مسئول اسارتش باشه ، بازم تو ضامنش میشی . تو سند می ذاری و میاریش بیرون!! 

   وای !نکنه خداجونم! سندی که در خور جرمم باشه ،خیلی رقمش سنگینه !؟ نکنه حالا حالا ها باید صبر کنم تا نوبتم بشه !؟

    گفتم که دیگه صبرم تموم شده ،گفتم که دیگه طاقت دلم طاق شده ،نمی دونم شایدم تاق شده! توی این گوشه تاریک و نمور، دلم که داره می پوسه ،سوادمم نم کشیده انگار!

    حالا یه قولی بهم بده ! این دفه که اومدی دیدنم ، نه! اومدم دیدنت، یه قطره، فقط یه قطره از دریای صبرت رو بچکون توی گلوم . می دونم که اون مرهم همه ی زخمام و تسکین همه ی دردام می شه و موندن رو برام آسون می کنه ... ولی دلمو یه جوری که این زندانبانه نفهمه با خودت ببر .آخه اون گفته همه چی رو می تونی ازین جا بفرستی بیرون جز دلتو !  ولی مگه من جز دلم چیز دیگه ای هم دارم !!؟

    تو که اول وآخر همه ی دلدارای عالمی ، تو که یه عالمه دل عاشق پیشته ، دل منم با خودت ببر ! فقط زندانبان جاشو نفهمه ، که اگه پیداش کنه می گیرش و می برش یه گوشه ی دیگه ، یه جای بدتر اسیرش می کنه. اونوقت ممکنه مجبور بشم بهش رو بندازم .تازه می دونم اگر سراغ دلمو ازش بگیرم،اینقدر آدرسای عوضی می ده که دیگه اصلا بی خیال دل و دلدار بشم...

    خدای مهربونم! وقتی دلم پیش تو باشه ،دیگه خیالم راحته ، یه جوری سر می کنم ، می سازم با ساز زندان!  آروم آروم بندارو وا می کنم .  فقط کاشکی تا موقعی که سند آزادیمو میاری، بتونم همه ی گره ها رو وا کنم .می دونی آخه نمی خوام روز آزادیم ،هنوز دست و پام بسته باشه ،  برام افت داره ! شاید اونروز کلی دوست و آ شنای آبرومند بیان استقبالم !

     پس خدا جونم ! یه قول دیگه هم بهم بده!

                                تا بندارو وا نکردم آ زادم نکن...!

      ببخش خدا جون ...ببخش !

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 8:36 توسط آفتاب |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا