این نوشته ی بی قانون من، فقط...
شرح آرزویی است که با غروب جمعه ای دیگر بر باد رفت ، بادی که هیاهویش سکوت را شکست
سکوتی که سرد بود ، سرمایی که پاییزی بود ....وپاییزی که زمستانی شد،ابری شد...
و بارید...
ای کاش سکوت سرد و سرما زده ام
باهرم نفسهای تو در می آمیخت
ای کاش به دیوار ترک خورده ی شب
دستان تو قابی از دعا می آویخت
ای کاش برایم آشنا تر بودی
هر صبح کنار خود تو را می دیدم
از باغچه ی کوچک پشت خانه
با عشق برایت گل یخ می چیدم
این تلخی شبهای زمستانی کاش
با طعم رسیدن تو شیرین می شد
در سایه ی یلدایی گیسوی تو باز
فرهاد رها از غم دیرین می شد
هر کوچه ی بن بست که در این شهر است
باحکم قدمهای تو می گردد باز
باز آی! که مانده ایم پشت دیوار
دیوار بلند و آرزوی های دراز!
یک بار که با پنجره تنها ماندم...
از چلچله ها راز تو را پرسیدم
افسوس ! که هیچ پاسخی نشنیدم
آنقدر که از تو تا خودم سد چیدم
سخت است تو را ندیده... راهی بشوم
با پشت خم و کوله ی حسرت بر آن
ای کاش فقط لحظه ی آخر باتو...
رد می شدم از سایه ی سبز قرآن!
