تبليغاتX
راز آفتاب

aftabesobh

آفتاب

aftabesobh

http://aftabesobh.blogfa.com

راز آفتاب

راز آفتاب

راز آفتاب

وبلاگ "راز آفتاب" برای پذیرایی از میهمانان با صفایش هیچ اسباب آبرو مندی ندارد .
اینجا فقط کلاس کوچکی است که تنها شاگردش ، همیشه چشم به راه استادان بزرگ است و امیدوارانه دل بر نظراتشان بسته تا آنها هر بار و از سر لطف گوشه ای از عیبهای بی شمارش را گوشزد کنند .
اینجا شاید سکوی پرتابی است برای پرنده ای که پرواز ، او را از یاد برده ...


راز آفتاب

گل یخ

 

این نوشته ی بی قانون من،  فقط...

 شرح آرزویی است که با غروب جمعه ای دیگر بر باد رفت ، بادی که هیاهویش سکوت را شکست

سکوتی که سرد بود ، سرمایی که پاییزی بود ....وپاییزی که زمستانی شد،ابری شد...

                                                                        و بارید...

 

ای کاش سکوت سرد و سرما زده ام

باهرم نفسهای تو در می آمیخت

ای کاش به دیوار ترک خورده ی شب

دستان تو قابی از دعا می آویخت

 

ای کاش برایم آشنا تر بودی

هر صبح کنار خود تو را می دیدم

از باغچه ی کوچک پشت خانه

با عشق برایت گل یخ می چیدم

 

این تلخی شبهای زمستانی کاش

با طعم رسیدن تو شیرین می شد

در سایه ی یلدایی گیسوی تو باز

فرهاد رها از غم دیرین می شد

 

هر کوچه ی بن بست که در این شهر است

باحکم قدمهای تو می گردد باز

باز آی! که مانده ایم پشت دیوار

دیوار بلند و آرزوی های دراز!

 

یک بار که با پنجره تنها ماندم...

از چلچله ها راز تو را پرسیدم

افسوس ! که هیچ پاسخی نشنیدم

آنقدر که از تو تا خودم سد چیدم

 

سخت است تو را ندیده... راهی بشوم

با پشت خم و کوله ی حسرت بر آن

ای کاش فقط لحظه ی آخر باتو...

رد می شدم از سایه ی سبز قرآن!

.........................................

...................................................

............................................................

 

 بگذار تابش مِهر وجودت را انکار کنند

همانگونه که مُهر ولایت علی (ع) را

بگذار راز سکوتت را ندانند

همانگونه که لب فرو بستن حسن (ع)را

بگذار صدای مظلومیتت را نشنوند

همانگونه که فریاد حسین (ع) را

بگذار  نوای آه پر سوزت را ، کر باشند

همانگونه  که ناله های سید الساجدین (ع) را

بگذار حقت را ریسمانی کنند و بر گردن آویزند

همانگونه  که نخلهای فدک را

بگذار دلت را به تازیانه ی گناه زخم زنند

همانگونه که رخسار زینب (س) را

بگذار آب رویشان را بر جوی ریزند

همانگونه که فرات را

بگذار افکار شومشان را به جلد تزویر بپوشانند و بر نیزه کنند

همانگونه که قر آن را!

 

 بگذاراصلا تو را نشناسند

همانگونه که خدا را...

واکنون

بگذار که من....

از شکستگی دلت بشکنم

از داغداری ات بسوزم

و از تنهایی ات شرمگین باشم...

ای تنها آسمانی ِ مانده بر زمین!

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 9:27 توسط آفتاب |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا