این روزها غمگینم ...غمگین تر از همیشه.
خوب می دانم که ایام عید است و باید شاد بود !باید خندید و باید عیدی داد . و من چقدر عیدی دادم ، چقدر لبخند زدم ، تشکرشنیدم و شاد بودم ! آخر می گویند غدیر عید من است!
و این تنها عیدی است که به خاطرش درخلوت خود، گریه می کنم و از هیچکس هم عیدی نمی گیرم...
آقای من ! سرورم !امامم ! مولای من ! و ای صاحب العصرو الزمانم(عج)!
امشب می خواهم سر بر دامانتان گذارم و اشک بریزم و شکایت کنم ...
شکایت از خودم ،از بی لیاقتی هایم ،از اسارت روحم، از کوتاهی فکر و بلندی آرزوهایم ، و از دست و پای بسته ام.
آقای من! اعیاد می آیندو می روند .روزهای خوب خدا می گذرند. صبح عرفه ،شب می شود. قربان می آید و غدیر می رود ...محرم می آید ،عزا می شود . عاشورا می آید ، تاسوعا می رود ....
و من فقط نگاه می کنم .دست بسته و با زبانی الکن . نه کاری می کنم ، نه حرفی می زنم و نه قدمی بر می دارم...و ای کاش نگاه کردن را هم نمی توانستم...!
خسته ام ...خسته ازین همه بی راهه و بیراهه رو .ازین همه گم کرده راه فانوس به دست ! نمی دانم ! نمی دانم چرا این قدر به کم راضی شده ایم!؟ چراغهای پر نور مسیر را در وادی تاریک ذهنمان خاموش می کنیم و در به در به دنبال فانوس می گردیم ! عجبا از من ، از ما ، از بشر و عجبا از صبر شما ای مولای من !
احساس می کنم در این غدیری که گذشت و شاید در غروب آن ،شما هم گریه کردید ! همانگونه که غروب هر جمعه...
... و چقدر دلم بر دل سوخته ی شما می سوزدو بر تنهاییتان آتش می گیرد! که آنچه امروز از ظلم و بیداد بشر قلبتان را می شکند ، ادامه ی ظلمی است که بر پدرانتان رفت ،بر غدیر رفت ،در کربلا جاری گشت و همان است که در سقیفه بنا نهاده شد . ...
آه که چقدر به کم راضی شده ایم!
مدینه ی علم و دروازه اش نزد ماست ، مصداق انما ولیکم الله و رسوله ...را می دانیم و" یوتون الزکوة و هم راکعون" را می شنا سیم و باز در راه کشف حقیقت ،ریزه خوار فلسفه بافان به پوچی رسیده ایم!!
چه خبر است؟
این جماعت افسار گسیخته با این همه سرعت و دقت به کجا می خواهند برسند!؟ مگر می شود پشت به مقصد کرد و به مقصود رسید؟ مگر می شود نور را ندید و روشن شد؟ مگر می شود از شاهراهی به این زیبایی و عظمت چشم پوشید و به بیراهه دل خوش کرد!؟
و اصلا مگر می شود شما را ندید و این همه روشنفکرانه ! زندگی کرد!؟
می گویم زندگی ! و منظورم از زندگی ، خود زندگی است...
الله نورالسموات و الارض مثل نوره کمشکوة فیها مصباح المصباح فی زجاجه الزجاجةکانها کوکب دری یوقد من شجرة مبارکة زیتونه لا شرقیة و لا غربیة یکاد زیتها یضی ء و لو لم تمسسه النار نور علی نور یهدی الله لنوره من یشا....... (آیه سی و پنجم سوره ی نور)
و خداوند چه زیبا مثالی آورد برای آنان که اهل اندیشه اند...!
ازون بار که برات نامه نوشتم ، خیلی می گذره ...خیلی منتظرت موندم و خیلی صبر کردم. بهت گفته بودم که دلم می خواد صبرم زیاد بشه. می بینی!؟ خیلی صبور شدم! اما توی بی خبری، توی رکود و توی بلاتکلیفی...
ولی بالاخره یه روز نمی دونم از کجا و از زبون کی ، پیغامتو شنیدم ...!
بهم گفته بودی که چرا نامه هات به دستم نمی رسه ،گفته بودی چرا ممنوع الملاقات شدم ،گفته بودی که چقدر سعی کردی و واسطه فرستادی و نشده!
حالا می دونم که همه اش تقصیر خودم بوده ،اصلا همیشه تقصیر منه ، همیشه...!
وای که چقدر شرمنده شدم وقتی فهمیدم تمام این مدت هرنسیمی که وزیده و هر پرنده ای که پریده ،باخودش یه نامه از طرف تو داشته ، اونم فقط برای من و به نام من! ولی این چشمای خسته با پلکای سنگین وگاهی هم بسته، هیچ کدومشونو ندید ...هیچ کدومشونو...
حالا دیگه باید یه لحظه هم نگاهمو از آسمون بر ندارم .باید زمینو بسپرم به زمینیها و خودمو رها کنم ....آخه من که از جنس اونا نیستم ! من آدمم !ناسلامتی انسانم!! قرار بوده از آسمونم آبی تر باشم .قول داده بودم همیشه اون بالا، پیشت بمونم و قدر با تو بودنو بدونم ...
چقدر دلم می سوزه وقتی یاد اون روز میفتم ... اون روزی که منو نشون فرشته هات دادی و به هنرمندی خودت بالیدی! چقدر تحویلم گرفتی و بهم نازیدی !
گفتی بهترینم ، گفتی شاهکارم ،گفتی بی نظیرم!
ولی ای عزیزترین ! از همون اول هم آبروداری کردی و به هیشکی نگفتی که چقدر فراموشکارم ، چقدر بی جنبه و مغرورم، و چقدرقدر نشناسم...!
اصلا نکنه مثل اون عروسک چوبی ای باشم که یه عمر با فراموشکاریاش، پدرشو رنجوند و خودشم تا مرز نابودی رفت!؟ نکنه توی این ماجراها فقط یه هیزمم ، یه هیزم از جنس نامرغوب که شاید به درد سوختن هم نخوره!
ولی نه !...اون عروسکه هم بالاخره آدم شد .تازه اون تورو نداشت و من مطمئنم که تورو دارم ...
تویی که خیلی مهربونتر از این حرفایی! تویی که منو فقط برای سوزوندن و گرم کردن آتیش قهرت نمی خوای !تویی که اگه دوستم نداشتی و عاشقم نبودی ، این همه منجی فرشته خو با چوبای جادویی و دم مسیحایی نمی فرستادی تا منو آدم کنن ... آه که چقدر دلم برای آخرین منجی تنگ شده...
آره مهربون ترین! می دونم که دوستم داری و با همه ی بدیهام عاشقمی ، می دونم که نگرانمی و تنهام نمی ذاری و...
... می دونم که بالاخره آدمم می کنی...
پس بازم منتظر می مونم!
