تبليغاتX
راز آفتاب

aftabesobh

آفتاب

aftabesobh

http://aftabesobh.blogfa.com

راز آفتاب

راز آفتاب

راز آفتاب

وبلاگ "راز آفتاب" برای پذیرایی از میهمانان با صفایش هیچ اسباب آبرو مندی ندارد .
اینجا فقط کلاس کوچکی است که تنها شاگردش ، همیشه چشم به راه استادان بزرگ است و امیدوارانه دل بر نظراتشان بسته تا آنها هر بار و از سر لطف گوشه ای از عیبهای بی شمارش را گوشزد کنند .
اینجا شاید سکوی پرتابی است برای پرنده ای که پرواز ، او را از یاد برده ...


راز آفتاب

بارگناهم را نمی خواهی

برای تابش مهتاب رخسارت شب تار نگاهم را نمی خواهی

توماه روشنی ، هرگز ! برای جلوه ات قلب سیاهم را نمی خواهی

 

غریبانه  به دنبالت  تمام  کوچه های شوق را گشتم ...و فهمیدم

که مشتاق منی اما ،  دل آواره و گم کرده راهم را نمی خواهی

 

به من گفتند از یاد فراق و انتظارت لحظه ای غافل نباید ماند

که تو ذکرو سلام بی حضور و ندبه های گاهگاهم را نمی خواهی

 

برای شرح غمهایم تمام برگها را دفتر و دل را قلم کردم

همان روزی که دانستم ، من و آن نامه های قعر چاهم را نمی خواهی

 

طپش های قلم ،بی تابی دفتر...و سنگینی و لرز شانه هایم ،  آه!

نهیبم می زند هربار :  مرا می خواهی و بار گناهم را نمی خواهی

 

تو می آیی و با روح مسیحایت،  زمین مرده  را آباد   می سازی

به سردارم به پایت جان دهم ، آخر...تو تنها اشک وآهم رانمی خواهی

 

کمک کن تا در این میدان  بیاموزم ،  فداکاری و بی نام و نشانی را

که تو سرباز می خواهی ، نشان لشگر و نام سپاهم را نمی خواهی!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 15:47 توسط آفتاب |

 

همیشه درخلوت خیالم  تو را دریایی می پنداشتم  آبی و آرام و بی انتها .

مقابلت که می ایستادم جز آرامشی آسمانی و صفایی نمناک هیچ نمی خواستم ...

به سویت سلامی  روانه می کردم و  نگاهم را تا دوردستها به بدرقه اش  می دواندم و در انتظار هیچ پاسخی نمی ماندم .

دیشب وقتی ناباورانه  پژواک صدایم  را شنیدم ، تازه دانستم ، آن سوی این آبی بی پایان ،کوه بلندیست که اگر با ذره ذره ی وجود  در ساحل سبز سکوت محو شوم و فریاد بزنم ،  بی پاسخم نخواهد گذاشت .

 

دیشب فهمیدم که باید فریاد بزنم ...باید ازدل خاک بجوشم و بخروشم ...  باید موج باشم و بر صخره های سنگی بکوبم و خرد شوم...

                             ...و باید بشکنم ...

 

 ... من دیشب نرم و بی صدا شکستم... و چقدر آرام شده ام...!

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 11:24 توسط آفتاب |
سفر...

انما مثل اهل بیتی فیکم کمثل سفینة نوح  من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق .  و انما مثل اهل بیتی فیکم مثل باب حطة فی بنی اسرائیل من دخله غفر له .

(رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم)

 

 

 زل می زنه تو چشمامو و خیلی راحت بهم میگه : واقعا متاسفم ،دلم برات می سوزه، شما ها مشرکید و خودتون نمی دونید !

سرمو میندازم پایین و بهش می گم : آخه چرا!؟

(این عادت همیشگی منه ! هر وقت متهم به گناه نکرده ای میشم ، سرمو میندازم پایین و تو دلم می گم شاید خودم کاری کردم که باعث این اتهام شدم .اونوقته که از خودمم خجالت می کشم )

بهم میگه : چرا نداره ! یه نگاه به اطرافت بنداز !ببین چقدر برای خودتون معبد و بت خونه درست کردین! خسته نشدین ازین همه درو دیوار بوسیدن؟

بهش می گم : چرا میگی بت خونه ؟ ما به اون جاها می گیم "زیارتگاه اولیای خدا ".

بهم میگه : چه فرقی می کنه که چی میگین !؟  مهم اینه که مشرکید !مشرک...شما ها دیوار می پرستید ، عاشق در طلایی هستید ، مرده می پرستید!  اصلا شما ها همه چی رو عبادت می کنید غیر از خدا...

 

هنوز سرم پایینه .چشامو می بندمو گوشامو بازتر می کنم .سعی می کنم دوباره حرفاشو بشنوم .  دل ترک خورده ام زیر پتک تکرار حرفاش می شکنه و رها می شه و راهی ...حالا فرصت خوبیه که همراهش برم تا به قول اون یه نگاهی به اطرافم بندازم !

دلم دوست داره به خیلی  جاها سر بزنه .از خونه ی همسایه مون که زیرزمینش یه حسینیه ی بزرگه گرفته ،تا طاقچه ی کوچیکی که پراز شمع روشن و خاموشه و مسجدی که دیوار مهربونش میزبان همیشگی اون طاقچه و شمعای روشه .

 

باهاش می رم و به یه جاهایی که می رسم بهش می گم بذار بیشتر بمونم !

 

اولین قرارگاه من و دل بیقرارم یه مسجده بزرگه ،یه خونه ی خدا که به اسم ولی خداست ...

پر از مردمی که رو به قبله نشستن و دارن زمزمه می کنن .پر از آدمایی که چشمای خیسشون بدجوری غرقت می کنه ...پر از ذکر ...پر از شکر ...پر از تسبیح ...و پر از ایاک نعبد و  ایاک نستعین ...صد بار و باز صد بار... و صدها بار...

اقرار به یگانگی خدا همه جا موج می زنه .  دستهایی که رو به آسمون بلنده و لبهایی که آروم آروم خدارو صدا می کنه :

 

الهی عظم البلا  و برح الخفا  و انکشف الغطا وانقطع الرجا و ضاقت الارض ...وضاقت الارض ... و ضاقت الارض...

 

هر چی بیشتر می گردم کمتر نشونی از شرک پیدا می کنم .با خودم میگم وقتی برگشتم ،

بهش بگم:  آخه مرد مومن ! این چه جور شرکیه !؟  من قشنگترین رازو نیازارو با خدا اینجا دیدم . من تونستم دلمو تو بارون اشک اون همه  چشم  منتظر غسل صبر بدم  . من اونجا خیلی بیشتر از اینجایی که با شما نشستم ، یاد خالقم بودم ! پس چرا نرم !؟ چرا؟

دوباره راهی میشم . کمی دورتر...وکمی نزدیکتربه طلوع آفتاب...یه بهشت شرقی ! جایی که نور اون همه چراغ و برق اون همه طلا، پیش فروغ ستاره ای که به زیارتش می ریم هیچه !

جایی که جسم و روح امام معصومم به ذره ذره ی خاکش تقدسی آسمونی بخشیده .

باید آروم قدم برداشت و زیر لب زمزمه کرد : الله اکبر ...الله اکبر...الله اکبر

الحمدلله ... سبحان الله  و سبحان الله...

همه جارو خوب نگاه می کنم .بازم اشک ...بازم آه ...بازم توبه و استغفار و بازم دستایی که رو به آسمون بلنده و لبهایی که یارب یارب می کنه:

 ...بسم الله و بالله و علی مله رسول الله صلی الله علیه و اله اشهد ان لا اله الاالله...

...السلام علی محال معرفة الله  و مساکن برکة الله و معادن حکمة الله و وحفظة سرالله و حملة کتاب الله و اوصیاء نبی الله...

 

چقدر به دورکعت نماز ، به یه سوره ی یاسین...  و به یه الرحمن نیاز دارم !  چقدر آداب اینجا رو دوست دارم...!

بی اختیار دست دلمو می کشم روی یه در طلایی! و باز بی اختیار تر یاد اون مرد مومنی میفتم که با حرفای قشنگش و با نیت پاکش ،منو راهی این سفر کرده .

براش دعا می کنم ...از صمیم قلب....

می دونم اگه اینو بهش بگم ،بهم می خنده !شایدم عصبانی بشه و بهم اخم کنه ...!  ولی من دعا می کنم ، برای اون ...برای خودم ...برای همه....

آخه اینجا همه فقط همین کارو می کنن ، اینجا سرشاره از انرژی های مثبتی که کمتر جایی میشه پیداش کرد ...اینجا هر کی یه جوری داره خدارو صدا می زنه... و اینا همه اش از برکت وجود نازنین همون ستاره ی پر فروغه ....همونی که آبروش پیش خدا از همه ی ماها بیشتره ،  همونی که امیدوارم یه روزی ،  وقتی دستم از همه جا کوتاهه  ،  روزی که باید از یادم نره و میره ! روزی که باید ازش بترسم و بگم ...:انا نخاف من ربنا یوما عبوسا قمطریرا....    ،   بیادو بازدید زیارتمو پس بده .بیادو پیش خدا آبروی نداشته مو  بخره ...آخه اون محرم حریم ملکوته ،  اون معصومه  ،  اون امامه....اون شهیده...اون کریمه...

 

باید برگردم .دیگه نمی تونم ادامه بدم ...طاقت دلم تموم شده .

 باید برگردمو بهش بگم :  من بلد نیستم توی چنین جاهایی چنان چیزایی پیدا کنم !  

من نمی تونم  حرفا و ناله های کسایی رو که  تو حرم ولی خدا  با خالقشون  راز و نیاز می کنن، جور دیگه ای بشنوم ...من نمی تونم... به خدا نمی تونم !

بر می گردم....

سرمو بالا می گیرم و اینارو بهش می گم .

 

بهم میگه:  ... پرواز را به خاطر بسپار ! پرنده مردنی است...!!!

بهش می گم : به خدا می سپارمت.....ودیگر ...همین...!

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 20:24 توسط آفتاب |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا