بهار اومد بازم دلم وا نشد
حتی یه گل رو شاخه پیدا نشد
اومد و باز غنچه های دامنش
تو باغچه ی کوچیک من جا نشد
وقتی که رفت صفا رو با خودش برد
سوزی اومد گرما رو با خودش برد
با اون نگاه و چشمای بارونیش
راهی شد و دلارو با خودش برد
می گفت یه روز دوباره برمی گردم
با صد بغل ستاره برمی گردم
می گفت پیاده می رم از شهرتون
اما یه روز سواره بر می گردم
می گفت باید منتظرم بمونید
بمونید و فقط دعا بخونید
دراز و سخته این زمستون ولی
باید بیاد تا قدرمو بدونید
کاش بودم و اون روزا رو می دیدم
طعم خوش حضورو می چشیدم
کاش می دیدم فصلای سبزی رو که
یه عمری قصه هاشونو شنیدم:
بهار بود و دنیا پر ازصفا بود
سبزه و گل ارزونی دلا بود
بادی اومد سبزه هارو درو کرد
بادی که افسونگر و بی حیا بود
بهار من رفت و دیگه نیومد
دوره ی چار فصلی سال سر اومد
ابر سیاه، بختک شهرمون شد
جوری که اشک آسمون در اومد
رویاهامون سیاه شد و خندیدیم!
عمر درازمون دوروزه گذشت
ما خوش بودیم که صد بهارو دیدیم!
حالا بهار ! نگو همون بهارم
هر سال میام و گل برات میارم
بهار من بیاد...پیشم می مونه
جاری میشه تو رگ انتظارم
تا اون نیاد هیشکی بیدار نمی شه
کویر تشنه لاله زار نمی شه
آب میشه قلب سنگ یخ با حرفاش
کی گفته با یه گل بهار نمی شه؟
