برای عموی عزیزم که دوسال است در بستر بیماری و بر روی تختی که محراب عبادتش شده صبورانه تمرین پرواز می کند ...برای اوکه سهل انگاری راننده ای جوان، لذت و آرامش دوران پیری و پختگی اش را بر باد داد ...
وبرای او که هنوز مهربانی از نگاه کمرنگش، بی دریغ می بارد....
نمی دانم حالا اوست که محتاج دعای ماست یا ماییم که نیازمند اوییم!؟
شب و سکوت و بهار و ترنم باران
عبور مرد و خیابان و جدول و میدان!
هجوم خاطره ها و شکست فاصله ها
رضایتی که شکفت و لبی که شد خندان
در امتداد نگاهش تجسم فردا
هزار صبح سعادت که می دمید ازآن
و اتفاق ...همان مرغ شوم آواره
دوباره پرزد و ناگاه قصه شد ویران
صدای حادثه پیچید ،گوش شب کر شد
و خط ترمز و خون ماند و پیکری لرزان
کتاب زندگی اش نیمه باز ماند و کسی
گذاشت بر سر هر جمله نقطه ی پایان
قضا نشاند قدر را به روی منبر و خواند!
حدیث دیگری از ناتوانی انسان
شکست قفل و دلش رو به آسمان خندید
میان آن همه اشک و نگاه سرگردان
تحمل تب و درد و تشنج آسان شد
به ذکر زیر لب و شکر و خلسه ی ایمان
..................
خدا ! تورا به دل پاک مادرش زهرا(س)
تفضلی کن و او را به خانه برگردان!
یا لطیف ارحم عبدک الضعیف
