تبليغاتX
راز آفتاب

aftabesobh

آفتاب

aftabesobh

http://aftabesobh.blogfa.com

راز آفتاب

راز آفتاب

راز آفتاب

وبلاگ "راز آفتاب" برای پذیرایی از میهمانان با صفایش هیچ اسباب آبرو مندی ندارد .
اینجا فقط کلاس کوچکی است که تنها شاگردش ، همیشه چشم به راه استادان بزرگ است و امیدوارانه دل بر نظراتشان بسته تا آنها هر بار و از سر لطف گوشه ای از عیبهای بی شمارش را گوشزد کنند .
اینجا شاید سکوی پرتابی است برای پرنده ای که پرواز ، او را از یاد برده ...


راز آفتاب

السلام علیک یا بنت خیر البریه ....

وقتی که بند بند وجود تو را خدا

از عشق آفرید و به خود افتخار کرد

یک باره از حرارت تو مست شد جهان

شیطان میان شعله ی خشم انتحار کرد

 

شمشیر بخل را به کمر بست و روی آن

پوشید جامه ای که به رنگ نفاق بود

بر چهره اش نقاب رفاقت نشاند و باز

در انتظاریک شب و یک اتفاق بود

 

آن شب رسید و داغ غمی بر دلت نشست

دردانه ی پدر! جگرت  مادرانه سوخت

خورشید آسمان رسالت غروب کرد

چشم امید را به طلوع ستاره دوخت

 

شیطان رسید با شتر لنگ و زخمی اش...

رقصان و فاتحانه به پشتش سوار بود

این بار آشنا تر و بر چشم بی حیاش

جای نقاب، صورتک یارغار بود!

 

گفتی مبارک است بر اندامتان چنین...

پیراهنی گشاد و پر از لکه های ننگ

این لقمه ی حرام گوارای جانتان

ای قوم بی وفا و بخیل و هزار رنگ!

 

درد فراق، روح تو را سخت می فشرد

داغی عمیق بر دل و جانت نشانده بود

سوگ پدر ، غریبی همسر ،سکوت خلق

سودای ناله را به کجاها رسانده بود!

 

آن خانه ای که جای نزول فرشته بود

اکنون درش به روی سگان باز می شود

دستی پلید روی تو را زخم می زند

فصل جدید تیرگی آغاز می شود

.

.

.

.

.

حالا صدای هق هقی از دور می رسد

مردی بزرگ ... ناله و زاریّّ ِ بی امان!

از بین نخلهای بلند مدینه است :

بانوی من! تورا به خدا   بیشتر بمان!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 17:7 توسط آفتاب |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا