برگشته ام با من بمان و رقص نورم را
قد ری تماشاکن ،نرو ،نشکن غرورم را
اشکال از خط نیست، این درد فراموشی است
گم کرده بودم بازهم رمز عبورم را
می خواستم امشب صمیمانه تر از هر شب
جاری کنم بر شانه های تو حضورم را
می خواستم پیدا کنم در سایه ی مهتاب
از بی کران صبر تو سنگ صبورم را
اما دوباره دیر شد... تا آمدم رفتی
یا هستی و محروم کردی چشم شورم را!؟
می دانم از تکرار تاخیرم گله داری
این من ! بیا تنبیه کن روح جسورم را
فرقی ندارد نیشخند و اخم و حتی قهر...
حس می کنم بخشیده ای یاهو! قصورم را
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تصمیم کبری!
باید که همیشه حی و حاضر باشم
درعرض خیابان ،پل عابر باشم!
حالا که تمام کوچه ها بن بست اند
تصمیم گرفته ام که شاعر باشم!
این تصمیم در یک صبح سرد پاییزی بر برگی از دفتری که خیس از باران شبانه بود، ثبت شد. همان دفتری که تمام شب را در کوچه ای بی عبور به خود لرزیده بود...
۸۶/۸/۳۰
از تازگی ات بوی عدم می آید
اخبار وفای تو چه کم می آید!
لبخند نزن آکله ی افسونگر!
هر رنگ شوی از تو بدم می آید
گاهی کشان سوی خوشان گاهی کشان با ناخوشان
یا بشکند یا بگذرد کشتی در این گردابها!
