تبليغاتX
راز آفتاب

aftabesobh

آفتاب

aftabesobh

http://aftabesobh.blogfa.com

راز آفتاب

راز آفتاب

راز آفتاب

وبلاگ "راز آفتاب" برای پذیرایی از میهمانان با صفایش هیچ اسباب آبرو مندی ندارد .
اینجا فقط کلاس کوچکی است که تنها شاگردش ، همیشه چشم به راه استادان بزرگ است و امیدوارانه دل بر نظراتشان بسته تا آنها هر بار و از سر لطف گوشه ای از عیبهای بی شمارش را گوشزد کنند .
اینجا شاید سکوی پرتابی است برای پرنده ای که پرواز ، او را از یاد برده ...


راز آفتاب

بهار من ببار!
 

گفتم پسر شیر خدا...گفت او کیست؟!

گفتم که حماسه...گفت این دیگر چیست؟

 

گفتم عطش و آتش و خار و نیزه...

بی تاب نشست و تا خود صبح گریست

 

 

گریه کن دخترکم !...  گریه کن

 بگذار گونه های سرخت با یاد رخساره ی زرد و زخمی دردانه ی حسین (ع) گر بگیرد . بگذارتپش قلب بی تاب و کوچکت صدای سم اسبها را در خود  گم کند و نفرت از سواران سنگدل عصر عاشورا را در رگهایت تا همیشه جاری سازد .

می شنوی عزیزکم!

این صدای تازیانه است که پیکر بهترین بندگان خدا را زخم می زند و عرش را می لرزاند . ...می شنوی صدای ناله ی مادری را که اشک و شیر و خون از چشمهای تا ابد منتظرش جاریست؟ ...صدای نازدانه ای راکه مهربانی همسفران نیزه سوار ،بی رحمی خارهای بیابان را از یادش می برد ....و اینجا ، همین نزدیکیها ، صلابت صدای  خواهرخمیده قامتی را که .......زینب است!

سرت را روی شانه ام بگذار که من ترنم هق هق معصومانه ی تو را به آهنگین ترین نواهای این روزگارنمی دهم .  بگذار طنین ناله ات گوش دنیا را کر کند  و آزادانه در آسمان و  زمین بپیچد و فرشتگان را غرق غرور سازد از سجده ای که بر عظمت روح بلند تو زده اند ...

دخترکم!

 چه خوب  فهماندی به من!  

تو را با تاریخ و حماسه چه کار؟  تو را با فلسفه و چون و چرایی کار چه کار؟!من یقین دارم که روزی همه ی این مفاهیم خشک، با طراوت حس لطیفی که اکنون در وجودت جاریست ، جان خواهند گرفت و سرشارت خواهند کرد ... 

پس بهار سبز زندگی ام!  ببار و ببار و ببار! که مادرانت هم بر شانه ی مادرانشان بارها و بارها  گریستند تا امروز اشکهای پاک تو مرهم دل سوخته و بی قرار "مادر"مان (س) باشد...

 آه که اگر نبود این بهار و این باران و این نسیم ملایم عاطفه...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 شرمنده ام ازاین همه کاستی و شتابزدگی

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 12:4 توسط آفتاب |
...
 

به آسمان دعوتم می کنی؟!
مرا که این همه زمینگیر شده ام!
بي تاب و تشنه ...خسته و بال و پر بسته
مرا به خاك دوخته اند

                         باور کن!

دلم را به شوق پرواز نلرزان عزیزمن!
حرف بزن
به من بگو چگونه؟...تا کجا؟
با چه شوری و با کدام توان؟


خسته ام خسته
ازین همه تکرار حک شده بر سهم ماندنم
خسته ام خسته
از کوه ...از دریا...از زمین
و از آفتابی که می سوزدو می سوزاندم
بیا!
کمی پایینتر بیا
شاید رویاهایم
در سایه ی تو
چشمهای بازم را تجربه کنند

آه که چقدر آسمان با تو و آفتابی که پشت شانه هایت غروب می کند زیباست!
من ...تو ...و یک کهکشان به وسعت تمام تنهاییهایمان

سالهاست که خورشید را باچشم بسته دیده ام
و امروز
طعم تماشای آسمان را
به کام پلکهای خسته ام
چه گوارا می چشانی!


ومن می دانم که دیگر
هرگز نخواهم توانست
لذت پاک عاشقانه دیدن را
بی تو احساس کنم...

..............................

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 2:43 توسط آفتاب |
قدردانی
 

مدیون توام  چه خوب درکم کردی!

.....

 

.....

.....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 10:36 توسط آفتاب |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا