گفتم پسر شیر خدا...گفت او کیست؟!
گفتم که حماسه...گفت این دیگر چیست؟
گفتم عطش و آتش و خار و نیزه...
بی تاب نشست و تا خود صبح گریست
گریه کن دخترکم !... گریه کن
بگذار گونه های سرخت با یاد رخساره ی زرد و زخمی دردانه ی حسین (ع) گر بگیرد . بگذارتپش قلب بی تاب و کوچکت صدای سم اسبها را در خود گم کند و نفرت از سواران سنگدل عصر عاشورا را در رگهایت تا همیشه جاری سازد .
می شنوی عزیزکم!
این صدای تازیانه است که پیکر بهترین بندگان خدا را زخم می زند و عرش را می لرزاند . ...می شنوی صدای ناله ی مادری را که اشک و شیر و خون از چشمهای تا ابد منتظرش جاریست؟ ...صدای نازدانه ای راکه مهربانی همسفران نیزه سوار ،بی رحمی خارهای بیابان را از یادش می برد ....و اینجا ، همین نزدیکیها ، صلابت صدای خواهرخمیده قامتی را که .......زینب است!
سرت را روی شانه ام بگذار که من ترنم هق هق معصومانه ی تو را به آهنگین ترین نواهای این روزگارنمی دهم . بگذار طنین ناله ات گوش دنیا را کر کند و آزادانه در آسمان و زمین بپیچد و فرشتگان را غرق غرور سازد از سجده ای که بر عظمت روح بلند تو زده اند ...
دخترکم!
چه خوب فهماندی به من!
تو را با تاریخ و حماسه چه کار؟ تو را با فلسفه و چون و چرایی کار چه کار؟!من یقین دارم که روزی همه ی این مفاهیم خشک، با طراوت حس لطیفی که اکنون در وجودت جاریست ، جان خواهند گرفت و سرشارت خواهند کرد ...
پس بهار سبز زندگی ام! ببار و ببار و ببار! که مادرانت هم بر شانه ی مادرانشان بارها و بارها گریستند تا امروز اشکهای پاک تو مرهم دل سوخته و بی قرار "مادر"مان (س) باشد...
آه که اگر نبود این بهار و این باران و این نسیم ملایم عاطفه...!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرمنده ام ازاین همه کاستی و شتابزدگی