دزدانه شنیدم که دعا می کردی!
ما خواب و تو آهسته صدا می کردی
دیدم که نگاهت به دلم دوخته شد...
وقتی که خدا خدا خدا می کردی
.......................
من آه کشیدم و تو هی خندیدی
لبخند زدم ،اشک شدی باریدی
با ضد و نقیض زندگی مانوسم
ای کاش تو هم مرا نمی فهمیدی!
..........................
یک جرعه از آبروی باران برسان
اسباب پذیرایی ِ مهمان برسان!
او سرزده آمده ست و دستم خالیست
ای عشق ! به سفره ام کمی نان برسان!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:42 توسط آفتاب |
